.
من سوختم وقتی درِ خانه خدا ، درِ خانه قرآن ، درِ خانه نجات ، درخانه تو به آتش کشیده شد .
من در خود شکستم وقتی دربر پهلوی تو شکسته شد .
وقتی فضه را صدا زدی ، انسانیت از جنین هستی سقوط کرد .
خون جلوی چشمان مرا گرفت وقتی گل میخ های در ، از سینه تو خونین و شرم آگین در آمد .
من از خشم کبود شدم وقتی تازیانه بر بازوی تو فرود آمد .
اشک در چشمان من حلقه زد وقتی سیلی با صورت تو آشنا شد .
من به بن بست رسیدم وقتی اهانت و توهین به خانه تو راه یافت .
و ... بند دلم و رشته امیدم پاره شد وقتی آوند حیات تو قطع شد .
دیشب که علی تو را غسل می داد وقتی اشک های جانسوز او را دیدم . وقتی ضجه های حسن و حسین را شنیدم ، وقتی موپریشان کردن و صورت خراشیدن زینب و ام کلثوم را دیدم دیگر تاب نیاوردم ، نه من ، که کائنات بی تاب شد و چیزی نمانده بود که من فروبریزم و زمین از هم بپاشد و کائنات سقوط کند .
تنها یک چیز ، آفرینش را بر جا نگاه داشت و آن تکیه علی بود بر عمود خیمه خلقت ، ستون خانه تو .علی سرش را گذاشته بود بر دیوار خانه تو و زار زار می گریست .



